Close
(0) items
You have no items in your shopping cart.
All Categories
    Filters
    Preferences
    Search

    پرنده‌ای در قلب من

    دوشنبه, 07 آبان,1397
    برای چهلمین روز شهادت امام حسین‌ (ع) و یارانش

    پرنده‌ای در قلب من

    کودک و نوجوان > فرهنگی - اجتماعی - خانه فیروزه‌ای > یاسمن رضائیان:
    بعد از رفتن تو اتفاق‌های عجیبی در دنیای من افتاده است. یکی از این اتفاق‌ها تکرار‌شدن زمان است. هرروز در میان لحظه‌هایی قرار می‌گیرم که حس می‌کنم آن لحظه‌ها را قبلاً از سر گذرانده‌ام.

    وقتی صدای نوحه‌ای را می‌شنوم، وقتی لباسی مشکی بر تن شهر می‌بینم و حتی وقتی بوی اسفند می‌شنوم، حس می‌کنم این لحظه‌ها را قبلاً دیده‌ام. می‌دانم آن زمان که این لحظه‌ها را تجربه کرده‌ام، روز عاشورا بوده است.

    از عاشورا تا امروز هر روزِ من پر از لحظه‌هایی آشناست. انگار زمان متوقف شده است و در تمام این چهل روز، در عاشورا به سر برده‌ام. برای من هنوز همه‌جا بوی واقعه می‌دهد.

    در رفتن تو باید راز‌های بسیاری باشد. راستی کدام رازت را در گوش قلبم زمزمه کرده‌ای که از عاشورا به بعد دیگر لام تا کام حرف نمی‌زند؟ سکوت کرده است و با خودش ماجرای واقعه را مرور می‌کند. و تنها زمانی که نوحه‌ای، تن‌پوش سیاهی و یا بوی اسفند می‌شنود، دست از سکوت می‌کشد و به زبان خودش از تو حرف می‌زند.

    چهل روز نباید زمان خیلی زیادی باشد. هنگام شادی می‌تواند در یک چشم‌بر‌هم‌زدن تمام ‌شود، اما اگر از قلب عزادار بپرسی، اگر از کسی که عزیزی از دست داده بپرسی، حتماً ماجرا‌های زیادی از چهل روز دارد که بگوید. زمان عجیب است. در رفتن تو مقیاسی دیگر یافته و حتی گاهی فراموش کرده که باید رو به جلو برود. من هنوز صدای نوحه را به بلندی روز عاشورا می‌شنوم و می‌دانم عطر اسفندی که در فضای سرم پیچیده، اسفندی است که همین حالا دارد دود می‌شود.

    در رفتن تو باید راز‌های بسیاری باشد. مثلاً همین پرنده‌ای که از روز بعد از واقعه در قلب من متولد شده، رازی بزرگ و سر به مهر است. حسی به من می‌گوید که این پرنده، پرنده‌ی سوگ توست.

    سوگ تو، پرنده‌ای کوچک است که بر دیواره‌ی قلبم نشسته است. منتظر نیست باران بند بیاید تا دوباره پرواز کند و برود. این‌جا، در قلب من، آشیانه ساخته است.

    در این‌روز‌ها بارها و بارها به تو فکر کرده‌ام. در وجود تو نیز رازهای بسیاری هست. چه‌طور آدمی می‌تواند این‌چنین ماندگار شود که حتی بعد از رفتنش دنیا هم‌چنان او را به یاد بیاورد؟ وقتی که آب، تو را به یادم می‌آورد، وقتی صدای نوحه‌ها تو را به‌یادم می‌آورند، حتی وقتی درخت رو به‌روی خانه که برگ‌هایش ریخته است و با این وصف، هم‌چنان پابرجا و زنده است، تو را به یادم می‌آورد، وقتی پرنده‌ات در قلبم نفس می‌کشد، چه‌طور می‌توانم بگویم تو رفته‌ای؟ رفتن تو با تمام رفتن‌های دنیا فرق دارد؛ پر از نشانه‌های بودن است.

    پرنده‌ات با سوزی دنباله‌دار در سرم نوحه‌ی «مکن ای صبح طلوع» را می‌خواند و قلبم دو‌مرتبه به پیشواز سوگ رفته است. زمان متوقف شده است و آواز غمگین پرنده تا ابد ادامه پیدا می‌کند. هنوز بر مدار روز واقعه می‌چرخم. همین حوالی مانده‌ام و از روز رفتن تو دور نمی‌شوم.

    برچسب ها

    Leave your comment