بسته
(0) سبد خرید
شما هیچ موردی در سبد خرید خود ندارید
لیست محصولات
    فیلترها
    زبان
    جستجو

    خوش‌بختی، این‌جاست! - ۲

    چهار شنبه, 09 آبان,1397
    آثار رتبه‌هاى اول و دوم مسابقه‌ى «لحظه‌هاى ساده‌ى خوش‌بختى»

    خوش‌بختی، این‌جاست! - ۲

    کودک و نوجوان > آثار نوجوانان - عطر زندگی:

    آسمان سرخ عصر

    در میان استکان چای

    پیچ و تاب می‌خورد

    از دل سنتور من

    بوی بهار دل‌کشی می‌آید

    مادرم با قلاب

    حلقه‌های نخ را

    می‌رقصاند

    قصه‌ی خانه‌ی ما،

    آرام

    گرم و شیرین و ملیح

    هرروز

    دوباره

    به سر می‌آید

     

    محدثه‌سادات حبیبی، 16ساله از تهران

    رتبه‌ی اول شعر

     

    دوچرخه شماره ۹۴۴

    ملیکا غلامی، 13ساله از تهران، رتبه‌ی اول تصویرگری

     

     

    • مصالح مورد نیاز خوش‌بختی

    همین بوی گلپر روی ترش‌ترین نارنگی جهان که در دهان می‌چکانی‌اش...

    همین سبُکی برف نو که قدم‌هایت تا مچ در آن فرومی‌رود...

    همین شعر خواندن...

    و نوشتن...

    و نوشتن...

    و نوشتن...

    مصالح مورد نیاز است؛

    برای ساختن لحظه‌های ساده‌ی خوش‌بختی.

     

    مائده غلامعلی، 17ساله از تهران

    رتبه‌ی اول یادداشت

     

     

    • کشف خوش‌بختی

    تابستان ‌به ‌اهواز سفر کردیم.‌ چند‌هفته‌ای‌ ‌آن‌جا‌ ماندیم‌ و برای ‌فرار‌ از گرمای ‌عجیب‌ ‌شهر،‌ به‌ خانه‌باغ‌ پدربزرگم رفتیم‌،‌ جایی‌ که‌ گاز‌ نداشت ‌و تلفن‌ به‌زور‌ آنتن‌ می‌داد. روز‌های‌ اول‌ هی ‌حوصله‌ام ‌سر ‌می‌رفت‌ و‌ بهانه‌ی‌ شهر ‌را می‌گرفتم‌. در اهواز‌ می‌شد ‌با دوستانم‌ به‌ سینما ‌و پارک‌ و کتاب‌خانه ‌برویم،‌ خرید کنیم و شب‌ها‌ برویم ‌لشکرآباد ‌و فلافل نوش‌ جان ‌کنیم. ‌اما در روستا چه؟ هیچ‌. چسبیدم ‌به‌ تلویزیون ‌و سریال‌های ‌تکراری‌اش.

    ‌یک‌ روز، وقتی‌ از در خانه‌‌باغ‌ بیرون‌ زدم، چشمم‌ به ‌منظره‌ی ‌زیبایی‌ افتاد‌‌. ‌جلوتر ‌رفتم، ‌ردیف‌ خانه‌ها که‌ تمام‌ ‌‌شد‌، دشت‌ بود‌‌‌. وسط ‌دشت ‌هم ‌یک ‌تکه ‌شالیزار ‌بود. ‌انگار ‌آن ‌را بریده ‌بودند ‌و چسبانده بودند ‌وسط‌ دشت.

    از ‌آن ‌روز، عصرها ‌گوشی‌ام ‌را برمی‌داشتم‌ و می‌رفتم‌ آن‌جا‌. روی ‌تخته‌سنگی‌ می‌نشستم‌ و با آهنگی ‌ملایم ساعت‌ها منظره ‌را‌ تماشا ‌می‌کردم. حس ‌کاشفان ‌بزرگ ‌را داشتم ‌که ‌چیز ‌مهمی ‌یافته‌اند. ‌بعد‌ها ‌از عزیزی شنیدم:‌ خوش‌بختی یعنی‌ دیدن‌ چیز‌های ‌کوچک.

    زهراسادات حسن‌زاده، 16ساله از قم

    رتبه‌ی اول خاطره

     

    دوچرخه شماره ۹۴۴

    پریسا شادکام، 16ساله از نجف‌آباد، رتبه‌ی اول عکس

     

     

    • خوشی‌های دختر داستان

    مداد و دفترم را برمی‌دارم و می‌نویسم... صدای تند رگبار به گوش می‌رسد. پس از تابستان گرمی که گذشت، این صدا باید به گوش درختان شهر دل‌پذیر باشد. ساعت پنج عصر را نشان می‌دهد. حس بویایی‌ام به کار می‌افتد. بوی خوش قرمه‌سبزی در خانه پیچیده، غذای مورد علاقه‌ی من...

    رگبار تندتر شده، بساطی که برای فروش پهن کرده بودم، خیس شده و سرپناه پلاستیکی‌ام جواب‌گوی قطره‌های باران نیست. داستان نیمه‌کاره‌ام را کنار می‌گذارم تا وسایلم را جمع کنم. با خودم فکر می‌کنم امروز هم فروشی نداشتم.

    به دختر داستانم فکر می‌کنم و همراهش از بوی قرمه‌سبزی لذت می‌برم. حس می‌کنم لذت زندگی دختر داستانم در لحظه‌های زندگی من هم جریان دارد، هرچند روزگار متفاوتی داریم. می‌توانم چندین و چند صفحه درباره‌ی اوقات خوش زندگی‌‌اش بنویسم، ولی فقط دو صفحه از دفترم باقی مانده و دختر داستان باید با من کنار بیاید. خوش‌بختی‌اش در دست‌های من است.

    وسایلم را روی دوشم می‌اندازم و می‌روم تا سرپناه مطمئن‌تری پیدا کنم، شاید چند ورق کاغذ هم پیدا کردم، برای طولانی‌تر‌کردن خوشی‌های دختر داستانم.

    مهری کیهانی، 15ساله از خوی

    رتبه‌ی اول داستان

     

    دوچرخه شماره ۹۴۴

    بهاره بیات، 16ساله از زنجان، رتبه‌ی اول عکس

     

     

    • ساده‌ترین لحظه‌ی خوش‌بختی

    رفتم به سراغ ظرف آجیل

    البته از آجیل که چه گویم!

    یک ظرف پر از تخمه‌ی ژاپن

    دیدم و مچاله گشت رویم

    در بین تمام اهل ژاپن

    دیدم کسی از دیار دامغان

    گفتم چه عجب هم‌وطن من

    غربت نکشی پسته‌ی خندان؟

    لبخند بزن که هیچ قندی

    شیرین‌تر از این خنده نباشد

    این لحظه خدای من گمانم

    خوش‌بخت‌تر از بنده نباشد!

    یاسمن‌سادات شریفی، 16ساله از اراک

    رتبه‌ی دوم شعر

     

    دوچرخه شماره ۹۴۴

    پارمیدا اصل‌فلاح، 16ساله از نظرآباد، رتبه‌ی دوم عکس

     

     

    • و من چه‌قدر خوش‌بختم

    اگر دوستی داشته باشی که وقتی می‌بینی‌اش، دلت از خوشحالی غنج برود، یکی که با هم بخندید و گریه کنید، از آن دوست‌هایی که هیچ‌وقت آدم را تنها نمی‌گذارند، از همان‌ها که فقط خودت و خودش می فهمید چی پچ‌پچ می‌کنید...

    حتماً شما هم یکی از آن دوست‌های پایه و همراه را دارید که با هم فیلم ببینید، کتاب بخوانید و از آرزوهایتان به هم بگویید. این حس یعنی خوش‌بختی. یعنی این‌که می‌توانی ظهر تابستان، یکی را به خوردن بستنی یخی دعوت کنی. می‌توانی با او دوچرخه‌سواری یاد بگیری، کل مسیر مدرسه را با هم بدوید، زمستان که برف می‌بارد، به هم گلوله‌ی برفی پرتاب کنید و آن‌قدر بخندید که اشک از چشمانتان سرازیر شود.

    و من چه‌قدر خوش‌بختم که این‌همه خوش‌بختی در کنارم دارم.

    پریساسادات مناجاتی، 15ساله از کرج

    رتبه‌ی دوم یادداشت

     

     

    • کنار من

    تا کنارمی،

    وسعت خنده‌هایم

    درجغرافیای کلمات نمی‌گنجد

     

    محدثه بوربوررنجبر، 15ساله از پیشوا

    رتبه‌ی دوم شعر

     

    دوچرخه شماره ۹۴۴

    فاطمه حیدری، 15ساله از تبریز، رتبه‌ی دوم عکس

     

     

    • به نوجوانی خوبم که دوستش دارم

    شبیه حس قشنگ اتاق دلبازت

    و رنگ روسری طرح‌دار پُررازت

    شبیه لذت گل دادن گلی زیبا

    کنار پرده‌ی خوش‌رنگ و چشم‌اندازت

    قشنگ هست و به قلبم نشسته احساسی

    که پر گرفته خود از بال‌های پروازت

    غریقِ در هیجانم شبیه حس همان

    مدادرنگی در جامدادی بازت

    شبیه حس هنرمندهای مشهوری!

    به ناکجای جهان هم رسیده آوازت

    تو را به حس خوش نوجوانی‌ام- که تویی-

    قسم به باور و ذهن خیال‌پردازت

    بمان! که حضرت پاییز معترف شده است

    به حُسن نیت خیرت، به صدق اعجازت

    بزن که در بر باران عجیب می‌چسبد

    که عاشقانه برقصم به ضرب هر سازت

    تو حس ساده‌ی خوشبختی کسی هستی

    که نوجوان شده در حس و حال ممتازت!

     

    نوریه گیتی‌بین از رشت

    رتبه‌ی دوم شعر

     

    دوچرخه شماره ۹۴۴

    زینب‌علی‌سرلک، 15ساله از پاکدشت، رتبه‌ی دوم تصویرگری

    برچسب ها

    ثبت نظر